حكيم ابوالقاسم فردوسى

257

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

نه اين كه نبيره تخت و گاه يابد . گودرز در جواب او گفت : به گيتى كسى چون سياوش نبود * چنو را دو بيدار و خامش نبود به ايران و توران چنان مرد نيست * چنين خام گفتارت از بهر چيست ؟ آنگاه به تندى برآشفت و گفت : سليح من ار با منستى كنون * برو يال تو كردمى غرق خون ميان كيان دشمنى افگنى * و زان خويشتن در منى افگنى طوس به درشتى جواب داد : اگر تو ز كشواد دارى نژاد * منم طوس نوذر شه و شاهزاد و گر تيغ تو هست سندان شكاف * سنانم بدرّد دل كوه قاف بيهوده به خود مناز كه نه شاهزاده‌اى ، و نه نژاد از بزرگان و مهان دارى . پدرت آهنگرى بينوا از مردم سپاهان بود . چون فرمانبرى ما را پذيرفت اندك اندك نام و نشان و سپهدارى يافت . گودرز گفت : مرا از آهنگرى پدر ننگ و عار نيست . راست مىگويى ، نياى من كاوهء آهنگر بود كه بر ضحاك آن مار دوش ناپاك شوريد و درفش كاويان را برافراشت . اى سبكسر بىآزرم ، مرد را هوش و خرد و مردمى به كار است . آن گاه به كاووس گفت : دو فرزند پر مايه را پيش خوان * بر خويش بنشان به روشن روان ببين تا ز هر دو سزاوار كيست * كه با برز و با فرهء ايزديست سزاوار را بخش تخت و كلاه * اگر سير گشتى ز تخت و سپاه كاووس گفت : اين راى درست نيست . هر دو فرزند در چشم من يكسان مىنمايند ، و اگر يكى را بر ديگرى برگزينم ، دل آن ديگر به درد مىآيد . درست اينست كه آن دو را به دژ بهمن كه نزديك اردبيل است بفرستم . آن دژ جايگاه اهريمن است . هر يك از دو شهزاده آن دژ را گشود پادشاهى او را باشد . گودرز و طوس اين راى را نيكو يافتند . نخست فريبرز و طوس با سپاهى گران راهى دژ شدند ، اما چندان